نمیبینم....
.
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار، پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته میگردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمیبینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردنبند ارزانی نمیبینم
زمین از دلبران خالی است یا من چشم و دل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من میمیرم از این درد و درمانی نمیبینم
🎭
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 19:22 توسط محدثه
|