قســمت پایانی...



يا گرمى يک بوسه به پيشانى من باش
يا علت يک عمر پريشانى من باش

با فاصله‌اى امن، كه آسيب نبينى
بنشين و فقط شاهد ويرانى من باش

هر بار كه عاقل شده‌ام خير نديدم
يک بار بيا و تو به نادانى من باش

من جاى تو با لحن و لبت شعر بخوانم
تو جاى من و محو غزلخوانى من باش

ناچار به مرگم؛ ته اين قصه بيا و 
يک معجزه در قسمت پايانى من باش...

🎭Ⓜ️

نمیبینم....


زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار، پایانی نمی بینم
 
به دنبال خودم چون گردبادی خسته میگردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمیبینم
 
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن‌بند ارزانی نمیبینم
 
زمین از دلبران خالی است یا من چشم و دل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
 
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می‌میرم از این درد و درمانی نمیبینم

🎭

ناگهــــان....


ناگهان در کوچه دیدم بی‌وفای خویش را
بازگم کردم زشادی دست وپای خویش را

گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته‌های خویش را

🎭

رفتن و ماندن....

آدم ها یا می‌مانند یا می‌روند

تو اما هیچکدامشان نیستی

نه آنچنان رفته که دل بسوزاند

نه آنقدر ها مانده که خیالْ راحت کن باشد.

 

ندارمـــت ـ...

ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت
بر سینه می فشارمت اما ندارمت

ای آسمان من که سراسر ستاره ای
تا صبح می شمارمت اما ندارمت

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت اما ندارمت

می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان
در باغ دل بکارمت اما ندارمت

می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل
بر سر نگاه دارمت اما ندارمت

دیدار تو....

دلبسته به یک ثانیه دیدارِتو بودم
این عمرکه بی حوصله ناچارِتوبودم
تونازترین حادثه در زندگی من
من شاخ ترین عاشق بی عارِتوبودم
تاآخرِ بی حوصلگی شعرنوشتم
هرشب که توخوابیدی وبیدارِتوبودم
هرثانیه آتش زده ام پیرهنم را
من ریزَعلیِ سخت فداکارِتوبودم
هرفتنه که کردی تو، مراحصرنمودند
من موسویِ خسته زِ افکارِتوبودم
بارایت یک فاجعه رفتی و دریغا
یک عمر غریبانه گرفتارِتوبودم
توشاه ترین پهلویِ حادثه بودی
من فاطمیِ خسته زِ دربارِ توبودم
ای کاش فراموش شود بینِ من وتو
آن فاصله ای را که بدهکارِتوبودم

ای غریبه...

تو كيستی كه پراكنده در هوای منی؟
تنيده‌ای به وجودم، ولی سوای منی

كجای زمزمه‌هايم، كجای حادثه‌ای؟
كجا بجويمت ای جان! كه ناكجای منی

گره زدی به نگاهت كلافِ چشم مرا
به اين گره زدنت هم گره‌گشای منی

در اين هجوم سياهی كه ماه پيدا نيست
چه باكم از بيراهه؟ كه روشنای منی

كسی شبيه تو در من، مرا به دريا برد
رسيده‌ام به يقين؛ اينكه ناخدای منی

سؤال كرده‌ام عمری: چرا... چرا... واينک
تويی كه پاسخ صدها چرا چرای منی

ولی سؤال بدون جواب مانده‌ی من:
تو ای غريبه! كه هستی كه آشنای منی؟

🎭

تویی بهار عمر....

تویے بهار عمر من ، تو را به ڪس نمیدهم 
تو اے گل شڪفته ام ، به خار و خس نمیدهم 

تو در میان سینه ام ، یگانه عشق وافرے 
تورا به جان خریده ام ، به قصه پس نمیدهم 

تو عشق بیمثال من ، میان قوم حسرتے 
مرا ببخش ڪه حسرتت ، به هر نفس نمیدهم 

چو خورده بال آرزو به میله هاے آهنین 
به شهپرت قسم خورم ، ڪه بر قفس نمیدهم 

منم اسیر عشق تو ، به داد دل چو میرسے 
هواے تنگ و بسته را ، به دادرس نمیدهم 

تویے خداے عشق من ، به حرمتت قسم ڪه من 
هواے عاشقانه را ، پاے هوس نمیدهم 

ستوده ام خیال تو ، میان راز هرشبم 
خیال عاشقانه را ، از این به پس نمیدهم 

از این "غریب" بیوفا ، دوباره دل ربوده ایی
غرور من تویے تورا ، به پاے ڪس نمیدهم🎭

آدمها...

صحرا عشق....

اگر تو عاشقی معشوق دور است
وگر تو زاهدی مطلوب حور است
ره عاشق خراب اندر خراب است
ره زاهد غرور اندر غرور است
دل زاهد همیشه در خیال است
دل عاشق همیشه در حضور است
نصیب زاهدان اظهار راه است
نصیب عاشقان دایم حضور است
جهانی کان جهان عاشقان است
جهانی ماورای نار و نور است
درون عاشقان صحرای عشق است
که آن صحرا نه نزدیک و نه دور است
در آن صحرا نهاده تخت معشوق
به گرد تخت دایم جشن و سور است
همه دلها چو گلهای شکفته است
همه جان‌ها چو صف‌های طیور است
سراینده همه مرغان به صد لحن
که در هر لحن صد سور و سرور است
ازان کم می‌رسد هرجان بدین جشن
که ره بس دور و جانان بس غیور است
طریق تو اگر این جشن خواهی
ز جشن عقل و جان و دل عبور است
اگر آنجا رسی بینی وگرنه
دلت دایم ازین پاسخ نفور است
خردمندا مکن عطار را عیب
اگر زین شوق جانش ناصبور است

🎭